من کلاً تصمیم گرفتم در زندگیم رای ندهم. من دو بار رای دادم یک بار به معین و بار دیگر به رفسنجانی. صدای خطر می‌امد، بوی جهالت. مردم مسخ شده بودند. نمی‌دیدند، نمی‌فهمیدند. یادم می‌اید بچه را تک تک از خانه بیرون می‌کشیدیم با شناسنامه. بعضی‌ها ژست روشنفکری میگرفتند: می‌دونی… من این انتخابات رو تحریم می‌کنم.” ما می‌گفتیم: ما مرده شما زنده. مثل سگ پشیمان می‌شوید”. این روشنفکر نماهای وطنی. ما زنده‌ایم و آنها سگ شده اند. دنبال لقمه‌ایی نان.
من رای نمی‌دهم. چون مردم مثل بز سر تکان می‌دهند. مثل گوسفند پیروی می‌کنند و مثل گاو هر چه به انها بدهی می‌خورند.
من رای نمی‌دهم چون رای من تاثیر ندارد.
من رای نمی‌دهم چون این انتخابات مثل کار هنری فورد است: شما می‌توانید هر رنگی بخرید به شرطی که ان رنگ مشکی باشد.
من رای نمی‌دهم چون انگشتم را می‌خواهم تو دماغم بکنم. مفید تر است.
من رای نمی‌دهم چون اصلاح‌طلبان کلیت را قبول دارند.
من رای نمی‌دهم چون چون احساس می‌کنم با رای دادن به شعور من توهین می‌شود.
من رای نمی‌دهم چون چون اهل مشت زدن به کسی نیستم.
من رای نمی‌دهم چون نوعی تایید است.
من رای نمی‌دهم تا دوربین صدا و سیما من را به عنوان یک مصداق بارز غرب‌زدگی در صف رای شکار نکند و به همه جهانیان حضور اقشار مختلف ملت را نشان ندهد.
من رای نمی‌دهم تا این بار به جای خیابان من را در خانه با زیر شلواری راه راه اون‌ورش پیدا بگیرند.
من رای نمی‌دهم چون کار از کار گذشته.
من رای نمی‌دهم چون حال ندارم.
من رای نمی‌دهم چون دلیلی ندارم.
من رای نمی‌دهم چون از انتخاب بین بد و بدتر خسته شدم.
من رای نمی‌دهم تا یک سری اصلاح طلب جیبشان را پر کنند و به من بخندند.
من رای نمی‌دهم چون احمقم.
من رای نمی‌دهم چون رای دادن یک فریضه دینی است و من دین ندارم.
من رای نمی‌دهم چون رای دادن یک فریضه ملی است و ما برایمان ملتی نمانده.
من رای نمی‌دهم چون امیدی نمانده.
من رای نمی‌دهم چون بارها و بارها خریتم را ثابت کردم.

پ.ن: نوشته بالا صرفاً بیان عقاید شخصی است و قصد تغییر تصمیم شما را ندارد.