یه مدتی هست که دلم گرفته. هیچ انگیزهایی برای هیچکاری ندارم . دلم میخواد برم یه کافه، یه قهوه سیاه و تلخ، یه جای دنج، یه گوشه. دست بکنم تو جیبم سیگارم رو در بیارم فندکم رو هم بزارم روش. دلم میخواد نگران هیچ چیز نیاشم. دوست دارم تو کافه رنگ غالب قهوهایی باشه. آهنگ هم مهم نیست، هدفون رو میزارم تو گوشم. هر چی دلم بخواد گوش میدم. دست میکنم یه سیگار بر میدارم. نه، اول یکم قهوه میخورم. بعدش سیگار رو بو میکنم. الان دهنم تلخه، با طعم سیگار هم قاطی بشه چه حالی میده. چه لذتی داره، مارلبروی قرمز بلند با قهوه سیاه و تلخ و بوی عطر دانهیل قرمز. دلم نمیدونم چرا اینجوری شده. فکر کنم تهش سوراخه، میریزه، تموم میشه. الان Ambeon گوش بدم. نه، Diary of Dreams بهتره. صدای در Zippo همیشه منو دیوونه کرده. دودشو از دماغ میدم بیرون. این طعم لعنتی مارلبروی قرمز.تا حالا فکر کردی چته؟
کلاً میشه گفت خسته شدم. دلم میخواست زندگیم رو مثل یه مجله پهن کنم جلوم. بد اون قسمتهایی رو که دوست ندارم ببرم بندازم دور. نه که پشیمون باشم ها! نه، حتماً دلیل داشته انجام دادم.به هر حال اون کارهایی که کردم جزیی از گذشته من هستن. دوست دارم فقط اون قسمتهایی رو که دوست دارم ببینم. میدونم خیلی جاها رو دوست ندارم، اما به خودم میگم نیستن، نبودن. نمیدونم یه دلتنگی عجیبی دارم. یه جورایی شیرینه، لذت بخشه. یه حسی تو این مایهها که تو سر جات ثابت وایستادیو همه دارن ازت دور میشن. میدونی انگار دارم به سمت نابودی میرم اما اصلاً برام مهم نیست. یه حسی که انگار بعدش رستگاریه. یه حسی که انگار میدونی بازگشتی نیست و تو هم شادی.
چرا همه چیز اینطوریه؟ دلم میخواست نبودم




9 comments
Comments feed for this article
02.9 2008 روی 4:17 ق.ظ
آتوسا
ببین! برای پاراگراف اولت برو “دنج” توی وصال نرسیده به تخت جمشید (طالقانی).
برای دومی هم خودت بهتر میدونی!
02.9 2008 روی 1:19 ب.ظ
auntymary
ببین! همه آدما کارایی کردن که لابد دلیلی داشتن و الآن دوس ندارن اونا رو ببینن! لازم نیس پهن کنی و ببری! فقط بهشون فک نکن و کم کم پاکشون کن! میشه! باور کن! در ضمن….استراحت باید بکنی، من پیشنهاد میکنم یه سفر تنهایی بری!
02.9 2008 روی 7:02 ب.ظ
پرهام
درود
دلم خیلی گرفته .. چند روزه .. انگار خیلی ها اینطوری شدن ..
فکر کنم یه چیزی تو هوا هست … شاید لنگهامون باشه .. آره ..
بدرود
02.9 2008 روی 10:06 ب.ظ
horizon
انگار تو تنها نیستی ، اینروزها همه ما آری ! با همین طعم دلتنگی ..
اما این بی بازگشتی ِ یه حس غریبیه .. نه اینکه بترسم .. level ِ دلتنگی این خسته ترم میکنه
02.10 2008 روی 6:05 ب.ظ
باران
دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای میخواند….
شنیدی میگن فلانی خوشی زده زیره دلش؟
02.10 2008 روی 8:59 ب.ظ
myminimals
خودکشی کن فرزندم
امضاء:یک دوست ناباب :دی
02.11 2008 روی 9:20 ب.ظ
RaoRos
خودکشی که خوبه
اما جدی تجربه من با حسی که مدتی به این شکل داشتم، یک سفر سه چهار روزه به یه جای سرسبز و بدون حضور ادمهای دیگه هست.
و شاید باور نکنی ولی من تو یه همچین جایی همه همه ی دلتنگی هامو به دست باد دادم
02.12 2008 روی 4:34 ب.ظ
شکوفه
خودتی!
02.21 2008 روی 12:12 ب.ظ
lord13
شما هم که سیگاری هستی قهوه رو هم که پایه ای فقط موسیقی شو من عوض می کنم یا از گیلمور گوش می کنم یا کمل تو اون شرایط-تو موقت اینجوری هستی ما که کارمون همینه چی!