ما از اینجا رفتیم اینجا، هر کی می‌خواد بیاد:
http://antieverythingism.wordpress.com

خدا در این بهشتت نمی‌شود به جای جوق عسل و شیر، جوق آنتی فیلتر جاری باشد؟

پ.ن: بیشتر مورد نیاز است.

از مزایای خواندن کتاب‌های عامه پسند این است که وقتی صحبت از سلینجر شد، شما هم می‌توانید حرف بزنید.

پ.ن: م. مودب‌پور و پائولو کوئلیو هم توصیه می‌شود.
پ.ن2: سیگار هم توصیه می‌شود، چه بهمن فنچول چه مارلبرو یا حتی پال‌مال.
پ.ن3: قهوه هم خوب است، البته بدون شیر و شکر
پ.ن4: پیپ هم توصیه می‌شود.
پ.ن5: چای هم خوب است.
پ.ن6: سعی کنید کمتر حرف بزنید و بیشتر گوش بدهید.
پ.ن7:بالایی هیچ ربطی به وبلاگ نویسی ندارد، در اکثر موارد مفید است.
پ.ن8: آدم‌ها از وبلاگ‌هایشان داغون‌تر هستند.
پ.ن9: در پشت ظاهر یک وبلاگ‌نویس متفکر، یک احمق نهفته است.
پ.ن10: حتی شما دوست عزیز.
پ.ن11: وبلاگ نویس‌ها دو دسته هستند، یک دسته می‌نویسند که کامنت داشته باشند و یک دسته هم می‌نویسند که لینک شوند.
پ.ن12: مقدار بسیار جزیی احمق هم هستند که فکر می‌کنند وبلاگ نویس هستند و می‌نویسند که نوشته باشند.
پ.ن13: بالایی‌ها از دو دسته اول احمق‌تر هستند.
پ.ن14: در مورد آدم‌ها از روی وبلاگشان قضاوت نکنید.
پ.ن15: در مورد وبلاگ‌ها از روی آدم‌ها قضاوت نکنید.
پ.ن 16: تمامی موارد بالا در مورد من صدق می‌کند، مخصوصاً 9، 12 و 13.
پ.ن17: 9 دو بار

breed77

یک گروه فلامنکو متال! فکر کنید با شنیدن یک آهنگ متال  بخواهید برقصید! یک گروه آونت‌گارد/آلترنتیو متال که شدیداً تحت تاثیر موسیقی فلامنکو و جیپسی است. موسیقی گروه  بسیار جالب است، تا به حال شبیه آن را نشنیده‌بودم. بسیار پر انرژی مثل اکثر موسیقی‌های اسپانیش و خشن مثل بقیه گروه‌های متال. شنیدن موسیقی این گروه تجربه جدیدی برای تمام کسانی است که فکر می‌کنند متال موسیقی تک بعدی و خشنی‌ است. اعضای گروه متولد  جبل‌الطارق و اسپانیا و مکزیک هستند و در انگلیس اقامت دارند. اشعار گروه به هر دو زبان اسپانیایی و انگلیسی است. برای شنیدن یک آهنگ مي‌توانید به سایت رسمی گروه بروید و یکی از آهنگ‌ها را بشنوید.  این گروه 4 آلبوم رسمی ضبط کرده که می‌توانید دانلود کنید.

توجه: هیچ کدام از این البوم‌ها توسط من آپلود نشده‌اند.

breed_77_-_un_encuentro_cover

download

breed_77_-_in_my_blood_en_mi_sangre_cover1

download

breed_77_-_cultura_cover

download

portada

downlaod

4shared fies -all albums

سر عباس آباد؟-
- کدوم سر عباس آباد؟
- ببین ما الان این سر عباس آبادیم، خوب؟ پس من نمی‌خوام بیام این سرش، می‌خوام برم اون سرش…

راننده تاکسی می‌گوید: ” سوار شو”. عقب یک خانم نشسته که احتمالاً یا توجه به ظواهر امر بین 19 تا 48 سال سن دارد. تشخیص این مسایل قبلاً راحت تر بود. جلو هم پسری با موهای سیاه و سفید نشسته و سعی می‌کند که هدفون م‌پ‌‌سه پلیرش را در گوشش فرو کند، اما نمی‌رود. راننده چندین بار از توی آینه عقب را نگاه می‌کند می‌خواهد چیزی بپرسد.

- ببخشید شما سروش صحت نیستید؟
- چرا من سروش صحتم..
- آقا می‌شه یه دفعه ما رو راننده تاکسی ننویسی؟ من همیشه راننده تاکسی شدم تو نوشته‌های شما.
- چی بنویسم مثلا؟
- سرمایه دار نمی‌شه باشم؟
-  نه آقا، من تاکسی نوشت می‌نویسم، اون پرویز گیلانی تو شهروند امروزه که ستون “یادداشت‌های یک میلیاردر” رو می‌نویسه. شما باید با اون صحبت کنی.

خانم عقبی می‌گوید: ” خیلی هم از خودش خوشش میاد”. پسر جلویی کاری به بحث ندارد، همچنان هدفونش را در گوشش فرو می‌کند. راننده می‌گوید: “خوب لااقل تاکسی ما رو پیکان 47 ننویس، از این تاکسی‌های جدید که رنگ خیارن بنویس، چی می‌شه مگه؟ خانم عقبی می‌گوید: “اه اه! این شد رنگ این‌ها انتخاب کردن؟” پسر دستش را تا آرنج در گوشش فرو کرده. سروش صحت صحت می‌گوید:‌ ” ببین من الان خودم نمی‌نویسم که، یکی سوژه منو دودر کرده داره می‌نویسه، اتفاقاً خیلی شبیه این پسرست که جلو نشسته”. سروش  صحت کمی جلو تر می‌آید تا پسر را نگاه کند، پسر در حالی که انگشتش توی گوشش گیر کرده به عقب بر می‌گردد و به هم نگاه می‌کنند.

- اوا! مگه می‌شه؟ شما همیشه خوب می‌نویسید، این یارو ما رو تو ترافیک نوشته، این ماشین بغلی ها هم اصلا‍ خوب نیستن.
پسر جلویی همچنان با هدفون مشکل دارد،  سرش را به داشبورد می‌کوبد.
- ببینم یعنی اون داره شما رو می‌نویسه که داری ما رو می‌نویسی؟ پس حقوق مولف چی می‌شه این وسط؟ ها؟
سروش صحت که به ماشین بغلی زل زده می‌گوید: “ها؟”
-از نویسنده جماعت مظلوم تر نداریم، همه بشون گیر می‌دن، ور می‌دارن نصف مطلبشون رو بدون اینکه بشون بگن حذف می‌کنن. شانس هم ندارن این، نویسنده بشن می‌شن نویسنده تاکسی‌نوشت‌ها سروش صحت یا دیگه فوقش تاکسی نوشت‌ها، نمی‌شن که نویسنده یادداشت‌های یک میلیاردر که. من کلاً همیشه می‌رم لب دریا یه آفتابه…

راننده همچنان صحبت می‌کند، اما دهانش تکان نمی‌خورد. در اینجا من و سروش صحت و راننده قاطی شدیم و تشخیص ما از هم ممکن نیست. همه دلشان برای قشر نویسنده می‌سوزد. پسر جلویی سیم هدفون را دور گلویش می‌پیچد. خانم عقبی هی قربان نویسنده‌ها می‌رود، هی فدای نویسنده‌ها می‌شود. سروش صحت بیرون را نگاه می‌کند، ماشین بغلی رفته و جایش یک ماشین دیگر ایستاده. پسر جلویی دریلی توی گوشش فرو کرده. راننده ماشین بغلی پرویز گیلانی است که از ستونش بیرون آمده و به سروش صحت می‌گوید : “چقدر بت بدم که ماشین بخری دیگه سوار تاکسی نشی؟ ها؟ چقدر؟ ها ها…” بسیار خبیثانه می‌خندد. قیافه‌اش شبیه آدم‌های بد فیلم‌های دهه هفتاد است، عینک آفتابی زده، کراوات دارد و کلاً خیلی تمیز و خوش پوش و مرتب است. سروش صحت احساس می‌کند فضا تنگ شده، هوا گرم شده. دکمه پیراهنش را باز می‌کند. خانم عقبی همچنان فدای نویسنده‌ها می‌شود. پسر بی حرکت، با صورت روی داشبورد افتاده، راننده شبیه یک خیار بزرگ شده. چند قطره عرق روی پیشانی سروش صحت نقش بسته، سعی می‌کند از شیشه ماشین بیرون بیاید. دستگیره بالابر شیشه  نیست. سروش صحت به راننده نگاه می‌کند. یک دستگیره در دست‌هایش است. پسر مو سفید جلویی هم که حالا زامبی شده یک دستگیره دارد، خانم عقبی هم دستگیره دارد. پرویز گیلانی هم دستگیره دارد، افسر سر چهار راه هم دستگیره دارد، همه دستگیره دارند به غیر از سروش صحت.  سروش صحت به راننده می‌گوید که دستگیره را به او بدهد، راننده می‌خندد، مسافر جلویی می‌خندد، کلاً همه می‌خندند. سروش صحت در دفتر یادداشتش یادداشت می‌کند که یک دستگیره بخرد که همیشه همراهش باشد. صدای پرویز گیلانی می‌اید که می‌گوید: “چقدر؟ ها ها ها…”. سروش صحت پای راستش از شیشه جلو ماشین سمت راننده بیرون آمده، با خودش می‌گوید: ” اگر من نوشته بودم تا الان رسیده بودم”.

211890

آلبوم جدید گروه بالاخره بعد از 3 سال کار اومد. آدم‌ها دو دسته هستن، یا این گروه رو می‌شناسن یا نمی‌شناسن. اونایی که می‌شناسن که خوب می‌دونن چیه، اونایی هم که نمي‌دونن چیه از اونایی که می‌دونن چیه برن بپرسن. هر چند چون این آلبوم کاری از گروه مورد علاقه من هست، من اون رو گوش کردم، اما نمی‌شه منکر شد که هنوز خیلی مونده تا از زیر سایه سنگین البوم شاهکار سال 2001 خودشون یعنی where dreams turn to dust بیان بیرون. به هر حال اگر کسی اون آلبوم رو شنیده باشه،انتظار بالایی از گروه داره. در این رابطه این و این رو هم بخونید.

اشعار این آلبوم
لینک دانلود یک
لینک دانلود دو

maudin of the well

maudin of the well

Artist: maudlin of the well
Country: United state of America
Genre: avant-garde metal with jazz, indie rock, doom metal, progressive rock and death metal influences.
Album: My Fruit Psychobells…A Seed Combustible – 1999

a bit odd, some how strange, uneasy to listen to. something like scratching nails on the wall.
maudlin’s music, lyrics, and atmosphere dealt predominantly with the subject of astral projection. The band tried to find music rather than compose it. This was done through practicing astral projection and lucid dreams, from which the band were purportedly able to “bring back” pre-existing music from the astral plane
(as stated by Toby Driver in the liner notes included with the reissued Bath and Leaving Your Body Map).

lyric
The waves speak quietly to me when the tempes sleeps deep beneath.
I wish that I could give to you the Sun before i weds the West.
My tears mingle soft with the sea, yet I dream that you could taste them.
Lay with me our bridal bed, dance a moonlit path thereon.
Lay with me, above the dead that drift with tides, kiss upon.
My undine beauty, thou hast seen the coral kingdoms.
Silence. Peace.
The moon and stars I would forsake to gaze into thy starry eyes.
The azure sky seems notso deep as azure oceans, amidst sleep.
Lay with me our bridal bed, dance a moonlit path thereon.

Lay with me, above the dead that drift with tides, kiss upon.

download

1 – نمایندگان محترم مجلس، کردان را … کردند.
1)افتیضاح
2) مفتضح
3) ضایع
4) نمایندگان کاری نکردند، کردان خودش خودش را افتیضاح نمود.

2 – تاکتیک کردان به عنوان یک بچه مسلمان در دفاع از خودش چه بود؟
1) مظلوم نمایی
2) تاکتیک خاصی نداشت
3) سانتر از جناحین
4)اگر کردان فرق تاکتیک و دسته بیل را می‌دانست، نهایتاً مدرک دانشگاه آزاد واحد ابرقو را جعل می‌کرد، نه دانشگاه آکسفورد

3 – اگر کردان دکتر برود و بگوید که سرماخورده است، واکنش دکتر چه خواهد بود؟
1) برو بابا، خالی نبند
2) ببینم دفترچه ماله خودته؟
3)  این داروها رو من روش با خط خیلی درشت نوشتم که شما بتونی بخونی… این کلمه خارجی‌ ها رو هم کار نداشته باش
4) کلاً کردان ویروس سرماخوردگی که هیچ، بمب اتم هم رویش تاثیر ندارد.

4 – کردان چگونه در دانشگاه آزاد تدریس کرد؟
1) دانشگاه آزاد به کردان نامه داد که کردان به دانشگاه آزاد نامه بدهد که می‌خواهد در آنجا تدریس کند.
2)  کردان به دانشگاه آزاد نامه داد که دانشگاه آزاد به کردان نامه بدهد که آنجا تدریس کند.
3) داشت رد می‌شد.
4) ای آقا! دانشگاه آزاد که این حرف‌ها را ندارد که، دور هم هستیم فعلاً…

5 – آیا آقای نوباوه منظوری داشت که گفت بعد از تجاوز، دروغ از بزرگ‌ترین گناهان است؟
1) نه بابا!
2) این آقای نوباوه بعضب وقت‌ها قاطی می‌کند.
3) قبول نیست، قبل از انقلاب حساب نیست
4) حالا کردان یک کاری کرده، همه این همه کار می‌کنند

6 – کردان چند بار مردود شده؟
1)1 بار
2) 2بار
3) 3 بار
4) مردود شدن هم خز شد رفت

7 – این جمله که کردان جانباز شیمیای است همانند کدام جمله است؟
1) حسین رضازاده لاغر است.
2) استاد حسن شمایی زاده خوش صداست.
3) زمین صاف است.
4) من پیر لوییجی کولینا هستم.

8 – لاریجانی به صورت غیر مستقیم به آن نماینده که گفت این استیضاح به علت نبود رییس جمهور غیر قانونی است چه گفت؟
1) خفه بابا
2)باشه بابا! تو خوبی…
3)…
4)@#٪÷×

9 – رنگ مخالفان چه بود؟
1) کبود
2) آبی
3) سبز خال خال پشمی
4) صورتی توپ توپ

10 – در زمان چه کسی 550 میلیارد تومان در صدا و سیما گم شد؟
1) کردان و لاریجانی
2) امیر کبیر
3)لاریجانی و کردان
4) این مسایل در ایران طبیعی است

11 -  کردان بعد از افتیضاح چه می‌کند؟
1) به دادگاه خانواده می‌رود
2) زندگی نامه اش را می‌نویسد
3) کنکور می‌دهد
4) احتمالاً مدیر کل می‌شود
5) دانشگاه تاسیس می‌کند
6) اینجا مال خودمه دلم می‌خواد 6 تا گزینه داشته باشه…

12 – لاریجانی به چه چیز توجه داشت؟
1) نهار
2) نماز
3) اول نهار و اگر وقت شد نماز
4) آن 550 میلیارد تومان  سوال 10

13 – کردان شبیه چه چیزی است؟
1) کدوی شعر آقای نوباوه
2) شهید بهشتی
3) پینوکیو
4) گلدان خالی شعر خودش

یه مدتی می‌شه که برای درس خوندن به مسافر‌خونه‌ایی تو جنوب شهر می‌رم. نوعی تبعید خود‌خواسته. از امکانات این مسافر خونه می‌شه به شیر آب، بالش و دست‌شویی اشاره کرد. تنها مزیت این مسافرخونه اینه که هیچی نداره. کلاً خیلی جای داغونیه، اما چون هیچی نداره می‌شه درس خوند. محیط اونجا رو دوس دارم، آدم چیزای جالبی می‌بینه. خیابان‌های شلوغ، مردمی که همیشه عجله دارند، موتوری‌هایی که به قصد کشت گاز می‌دن، تی‌شرت‌های 500 تومنی، ساندویچ‌های 200 تومنی. اون پایین یه دنیای متفاوته، به جای دیگه. تهران اونجاست، آدم‌های واقعی اونجان. زندگی اونجاست. اونجا کسی کار نداره که مارک شلوارت چیه، سیگارت چیه. اونجا کسی وقت نداره به این چیزا دقت کنه. اونجا لازم نیست هی دندونت رو تمیز کنی… اونجا همه مگنا می‌کشن، کسی فیلیپ موریس نمی‌دونه چیه. اینجا یه کافه که میری می‌بینی همه برای نمایش اومدن، نمایش خودشون.  انگار آدم‌های اینجا از مجله‌های فشن اومدن و یه راست می‌خوان برن به صفحات یاهو 360، اینجا آدم‌ها تکراری هستند، یک نفر رو که ببینی حس می‌کنی قبلاً دید. منتهی اون بنفش بود ولی این آبیه، سایزش هم یه خورده فرق داره. اونجا می‌شه دختر دوازده سال بمی ‌ای رو دید که دو بار ازدواج کرده، و ازدواج دومش به خاطر این بود که تمام خانواده‌اش رو تو زلزله از دست داد، شوهرش هم یه مرد سی سالست که یه زن دیگه داره، دختری که احتمالاً نمی‌دونه قهوه چیه،  کافه کجاست.  اونجا می‌شه کارگری رو دید که به خاطر هزینه دوخت شلوارش از زور ناراحتی بغض می‌کنه و می‌خوابه. اونجا میش‌ه دختری رو دید که برای اینکه با مردی همسن پدربزرگش ازدواج نکنه خودشو آتیش زده و الان دست نداره، اما هنوزم می‌شه  تشخیص داد که چقدر زیبا بوده. اونجا می‌شه کسایی رو دید که هر شب سیب‌زمینی می‌خورن و با سخاوت به تو تعارف می‌کنن. اونجا میشه ساعت‌ها کنار پنجره بشینی و به مردم نگاه کنی. هیچ کدوم شبیه هم نیستن. اما اینجا انگار همه تولید انبوه هستن، اون هم نه با کیفیت، بلکه ساخت چین که نصفشون ضایعات هستن. موتور‌هایی رو ببینی که اندازه وانت بار می‌برن. پیرمردی رو ببینی که یه چرخ دستی رو به خاطر 4000 تومن باید هل بده، اما سیگاری که کمتر از 5000 تومن باشه به آدم نمی‌چسبه. نمی‌دونم، فکر کنم زندگی این چیزی نیست که ما واسه خودمون درست کردیم، ما احتمالا روی آب غوطه وریم و از آفتاب در پیت اون بالا لذت می‌بریم، اما زندگی اون پایین جریان داره، اونجا حس خوبی داره، آدم احساس می‌کنه همه چیز واقعیه… بالا همه چی رنگ و بوی مصنوعی داره، آدم‌ها لبخندها، همه چی. دنیای آدم‌ها هم متفاوته، انگار از دو سیاره متفاوت اومدن. زندگی ان پایین جریان دارد و تو همچنان دندان‌هایت را تمیز می‌کنی…

گوش کردن  آلبوم Live in Gdansk، برای همه واجب موکد است.

پ.ن: کفایی هم نیست. تا مرگ هم ساقط نمی‌شود. عندالاستطاعه هم نمی‌باشد.
پ.ن2: با گوش کردن این آلبوم شما احتمالا‍ً متوجه خواهید شد که اجرای زنده یعنی چی!
پ.ن3: کسی می‌داند این دکمه گرد و قلمبه و قرمز و مشکوک به نام Add Poll که جدیداً در وردپرس مشاهده می‌شود چیست؟
پ.ن4: من می‌دونم دیگه زبونم لال، نفر بعدی که می‌میره دیوید خانه. بعد اون راجر واترز نکبت نون به نرخ روز خوره مزدور تا 124 سالگی عمر می‌کنه.
پ.ن5: خدایی آدم وقتی این جور البوم‌ها و اجراها را می‌شنوه به این نتیجه می‌رسه که تمام هنرمندان وطنی رو باید یه دوره بفرستیم آشویتس.
پ.ن6: این پست خیلی موسیقیایی شد.. اما می‌فهمید اجرای زنده آهنگ Echoes یعنی چی؟
پ.ن7: نمی‌فهمید… و این‌ها برای آنها که تعقل می‌کنند هر آینه نشانه‌ایی از عظمت است…
پ.ن8: مرحوم ریچارد رایت هم در این آلبوم بود.. دیوید و گای هم بودند، من هم بودم.
پ.ن9: من اگر همچین کنسرتی را از نزدیک که هیچی، از دور هم ببینم، مطمئن باشید بعد از اجرا از فرط خوشحالی یک هفته شاش بند خواهم شد.
پ.ن10: آن دکمه قرمز را هم فهمیدیم چیست.
پ.ن11: اصلاً هم مشکوک نیست.
پ.ن12: این کلاً‌ ذات ما ایرانی‌هاست که به همه چبز مشکوکیم و توهم توطئه داریم.

زمین‌های بازی پارک‌ها یادتونه قبلاً چطوری بودن؟
کفشون پر سنگ و قلوه سنگ بود. ما هم هی می‌خوردیم زمین. البته چون بچه بودیم این چیزا به ذهنمون نمی‌رسید، واسه خودمون می‌دویدیم این ور ان‌ور و بقیه هم قربون صدقمون می‌رفتن. حالا جدا از اینکه من یکی از بزرگترین سوال‌های زمان کودکیم این بود که چرا قلوه سنگ میارن میریزن و حداقل سنگ ریزه نمی‌ریزن، تا حالا فکر کردید چرا قلوه سنگ؟

فکر کنم ما به خاطر این چیزاست  که اینقدر مردیم، اینقدر خود ساخته‌ایم. ما اون وقت‌ها هی می‌خوردیم زمین – اونم رو سنگ- بعد هی بلند می‌شدیم خودمون رو می‌تکوندیم، بعد دوباره می‌خوردیم زمین ـاونم رو سنگ- هی بلند می‌شدیم. اما الان چی؟ الان دید این پارک‌هارو؟ کفشون رو تشک کردن – ماچطور بزرگ شدیم اینا چطور بزرگ می‌شن – دیگه این چه زمین خوردنیه؟

یادش به خیر اون موقه، شب می‌رفتیم خشم شب می‌زدیم به جیب بابائه و بدش می‌رفتیم توپ می‌خریدیم، اونم چه توپی، توپ شقایق! من از همون موقع فهمیدم فقط باید دنبال این چیزا بدوم و هیچ وقت دستم که هیچی -تازه دست زدن هم خطاست- پام هم بشون نمی‌رسه. اون موقع یکی از بزرگترین تفریحات ما پیدا کردن تخمه بین کلی پوست تخمه بود. اما الان دیگه تخمه رو هم پوست کنده تو بسته‌های سوسولی می‌فروشن. بابا قبلاً تخمه خوردم مرامی داشت، سیر و سلوکی داشت. الکی که نبود که، پایه تک‌تک تخمه‌ها زحمت کشیده می‌شد. فیلم و سینما و این‌ها هم که نگو. کلاً یه چند تا سینما تو کشور بود که تو همشون جمشید هاشم‌پور بود. ویدیو هم که کلاً دست همه نبود، اون موقع یه فیلم مي‌خواستی ببینی باید هزار تا ژان‌گولر می‌زدی تازه اگه از لای اون همه برفک چیزی معلوم بود یا نبود. تلویزیون هم که روزی چند ساعت برنامه داشت، اگه شانس می‌آوردی برق بود اون چند ساعت، کارتون‌ها هم که نگو، یکی دنبال مامانش بود، یکی مادر نداشت، یکی مادرش معلوم نبود کجاست. کلاً اون موقع همه مادرهاشون مشکل داشتن. می‌خواستن ما وابسته بار نیایم.

اون موقع فیلم دیدن خز نشده بود، اون موقع خیلی چیزا خز نشده بود. اون موقع نوشابه خانواده نبود. اون موقع خیلی چیزا حرمت داشت. کلاً چه معنی داره آدم راحت زندگی کنه؟  مرد باید سختی بکشه، دستش باید زمخت باشه، پر خط و خش باشه. راحتی بیش از حد می‌شه اینی که دارید می‌بینید. البته یه مدت می‌شه که من همون حس قدیم رو دارم. اما این دوران نباید زود گذر باشه، تازه باید کلی از این راحت طلبی گذشته هم جبران بشه. بعد این نسل ۳/۵ ، ۴ هم مرد بار میاد. مثل ما میشن. البته این‌ها الان نمی‌فهمن چه خدمتی داره بشون میش‌ه بعداً تازه مي‌گن کاشکه مدتش بیشتر بود.  حالا من گفتم.
.

پ.ن: نوشته بالا بخشی از یک متن است که حال نوشتنش رو ندارم  و صرفاً برای نوشتن یک پست در این وبلاگ در پیت استفاده و هیچ ارزش دیگری ندارد.

اول از همه می‌خواستم اینجا یه عکس از غروب دریا و یا یه همچین چیزی بذارم، بعد زیرش یه پست عاشقانه بنویسم. اما خوب چون این پست نوستن‌ها به من نیومده قضیه همین‌جا کنسل میشه. خوب الان به این  نتیجه رسیدم که وبلاگ رو صورتی کنم و بغلش هم عکس یه دختره که دست کرده تو شرتش و قلب خونیشو دروورده بذارم. بعد فرت و فرت وسط جمله‌هل اسمایلی بذارم و احساسات آبکیمو  با اسمایلی بتون بفهمونم. آخرش هم بگم ما کلی وقته که پریوید نشدیم… مي‌دونم اینطوری احتمالاً 135 تا کامنت خواهم داشت، اما این کار از نظر من مثل خود فروشیه و یه مشکل دیگه هم هست، که من پریود نمی شم، چون ابزار آلات لازم رو ندارم. بنا بر این این هم کنسل شد. کار بعدی اینه که برم تو خط هنر و این خزعبلات، یه عکس بگیرم از در و دیوار و اینا. بعد سیاه سفیدش کنم زیرش هم یه خط شعر بنویسم. یه کار دیگه هم می‌شه کرد…
برم  خفه شم بمیرم

ببین من بخوام کلی زر بزنم که منظورمو برسونم، یه چیزی هست که راحت می‌رسونه: هنر و ادبیات این شر و ورا مثل گوزیدنه… زور بزنی می‌رینی.

پ.ن کلی بعد از تحریر: بعد از فحش های خار و خاشاک و کشداری که سیل مشتاقان بنده و این وبلاگ بعد از نوشتن این مطلب به من دادن, باعث شد که یک سری چیزهارو بیام اینجا افشا کنم. البته بنده خودم به شخصه از این نوع لحن و نوشتن متنفر می باشم و مراتب انزجار خود را از این روشنفکر بازی ها اعلام می دارم. اما از مواضع خود یک قدم عدول نخواهیم کرد  و از آنجایی که ما معتقد به مرگ مولف و حیات نوشته اش به صورت جداگانه بعد از صادر شدن از مولف هستیم, باید به شما بگوییم که این نوشته از ما صادر شده  و هیچ کاری نمی شود کردو اگر ناراحت هستید می توانید نخوانید و اگر هم ناراحت نیستید می توانید به خواندن ادامه بدهید. هدف این نوشته گند زدن به روشنفکر نماهای وطنی (رنو) که این بنده خاطی نیز در راس آنها قرار دارد بود. من همین جا باید اعتراف کنم که ما از خارجه مبالغ زیادی گرفته ایم تا اینجا بیاییم و بعد از جلب توجه شما به عنوان یک روشن وطنی یا حداقل کسی که سعی می کند ادای روشن فکر ها را دربیاورد, در پوشش یک وبلاگ نویس نمای وطنی به اهداف شوم خودمان و دیگران برسیم و وجه وبلاگ نویسان وطنی را به گند بکشیم. ما به اعمال شوم خود آگاه هستیم و همچنان سعی می کنیم که با قدرت فراوان به اعمال شوم خود و تخریب زبان زیبای فارسی ادامه بدهیم و در این مهم از خدا عزوجل طلب یاری داریم. در ضمن من مطمئن هستم که حالمان خوب است و ان چیزی هم که گفتی خودتی…
امضا: یک شبه وبلاگ نویس/ روشنفکر/ عنصر گول خورده/قلم به مزد مزدور نمای وطنی

مهدی با نگار دوست بود، سارا با علی. بعد مهدی با نگار به هم زد با سارا دوست شد، علی هم با نگار. بعد اینا دوباره همه به هم زدن الان دقیقاً مشخص نیست کی با کی دوسته…

تعداد حدوداً زیادی – تقریباً خیلی – مجله فیلم، از سال 74، 75 اینا الی 83، 84 (شاید بیشتر یا کمتر) به صورت کاملاً همین‌جوری واگذار می‌شود. از متقاضیان ترجیحاً تهرانی درخواست می‌شود در پای این پست کامنت بگذارند.

پ.ن: تا دور ننداختم بشتابید.

a warroir is praying

a warroir is praying

an old volunteer soldier

an old volunteer soldier

soldiers are celebrating after retaking dezfol and shosh in operation fathol mobin

soldiers are celebrating after retaking Dezfol and Shosh in operation Fathol mobin

من می‌خواستم یه سری عکس در مورد جنگ بزارم تو وبلاگ اما منصرف شدم. برادرم اون عکس‌ها رو که در دو کتاب مربوط به زمان جنگ بود اسکن کرد و در فلیکر گذاشت. متاسفانه در چندین وبلاگ دیدم بدون اینکه به منبع لینک بدن عکس‌ها رو استفاده کردند. این هم لینک عکس‌ها در فلیکر

Directory of General Blogs

بایگانی

a

hit counters