اون موقع که زمستون بهار شد، اون شد. امسال که زمستون تابستون شده چه شود

پ.ن:هوا خیلی خوبه
پ.پ.ن:هوا خیلی خیلی خوبه
پ.پ.پ.ن: بعد از اینکه خیلی ها (از جمله ساسی مانکن و مهناز افشار و پیتر بروک) جشنواره فجر رو تحریم کردن، قرار شد مسئولین جشنواره یه قل دو قل و کبدی برگزار کنند
پ.پ.پ.پ.ن:از اونجایی که ما در ایران هیچ فردی که محتاج نون شب باشه نداریم، قرار شده با طرح تحول اقتصادی و هدفمند کردن یارانه ها تمام مردم ایران و در صورت امکان جهان زیر پوشش کمیته امداد برن تا ما تکلیفمون رو با خودمون بدونیم. و تا دو سه سال آینده تبدیل به یکی از ابرقدرت های جهان یا حداقل خاورمیانه بشویم
پ.پ.پ.پ.پ.ن: اینی که شما الان داری با قیلتر بشکن وبلاگ مزخرف منو می خونی از مصادیق بارز جرایم رایانه ایی می باشد و پیگرد قانونی به دنبال دارد.
پ.پ.پ.پ.پ.پ.ن: بله…. پس فکر کردی چی؟
پ.پ.پ.پ.پ.پ.پ.ن: وقتی تازگیا معلوم شده که مارکوپولو برای جاسوسی اومده بود ایران، اون خارجی پی نوشت شماره سه فکر کردید واسه چی می خواست بیاد ایران؟

دیگه کار از نیاز به کفن پوش گذشته، مثل اینکه کار به کفن پوستی رسیده
پ.ن: نوبل زیست شناسی به الناز داده می‌شه برای پیوند سگ با خیار. سگش از حباب هم می‌ترسه
پپ‌.ن:ما نفهمیدیم، این بانوان محترم همیشه دم از حقوق برابر می‌زنن اما وقتی تا کار به بیل زدن می‌رسه، می‌گن ما نا سلامتی خانم هستیما! ( در ضمن در این حال پشت چشمی هم نازک می‌کنند)
پپپ.ن:از غذاهای مورد علاقه سگ پی‌نوشت اول می‌توان به قورمه سبزی نیز اشاره کرد.
پپپپ.ن:در این دوره زمانه بعضی ار مردم کاملاً بی دلیل می‌میرند و برای خودشان و بقیه دردسر ایجاد می‌کنند.
پپپپپ.ن: مدتی است که خراب شده‌ایم، سیگار نمی‌کشیم، باید بریم گارانتی، گارانتیمان هم که از این در پیتی هاست

اینکه چند نفر درآشپزخانه باشند و گاز منفجر شود و هیچکس هم خط بر ندارد آیا دلیل محکمی برای معجزه و وجود خدا است؟

پ.ن: این که در انفجار هیروشیما این همه آدم مردند، دلیل این است که خدا وجود ندارد؟

مشکل تعداد احمق‌های دنیا نیست، مشکل نحوه توزیع اونهاست

مردم ایران همیشه غیر قابل پیش بینی هستند، چه کسی فکر می‌کرد نسل ما این چنین شجاعانه به میدان بیاید؟ نسلی که به گفته خیلی‌ها نسلی بود بی‌هویت، نسلی بود بدون آرمان و ‌امید. نسلی که رنگ لاک و ژل مو برایش از خیلی مسائل مهم تر بود. اما این نسل به همه نشان داد که محکم و آرام برای رسیدن به خواسته‌هایش تلاش می‌کند. وقتی قبل از روز انتخابات مردم می‌گفتند: اگه تقلب بشه، ایران قیامت می‌شه” من با خودم می‌گفتم که فردای انتخابات همه مثل قبل به زندگی ادامه خواهند داد. اما اینطور نشد. نسل خسته ما بر‌خواست، بلند شد، ایستاد. جوانان ساعت نه صبح در میدان فاطمی بودند. در صف اول جوانانی بودند که مارک لباس زیرشان معلوم بود اما در برابر باتوم و گاز اشک‌آور می‌ایستادند. دخترانی بودند که حتی در روز مبارزه هم آرایش کامل داشتند اما در خیابان‌ها سنگر بندی می‌کردند. این همان جوانانی بودند که به گفته دیگران امیدی به آنها نمی‌رفت. همان جوانانی کسی روی آنها حساب باز نمی‌کرد همه می‌گفتند:” این بچه سوسول‌ها عرضه انجام هیچ کاری ندارن”. آنها ایستادند، کتک خوردند، دستگیر شدند، به آنها تجاوز شد، شهید دادند اما باز هم میدان را خالی نکردند. این جوانان از تمام توانشان استفاده کردند. هنرمندانشان پوستر ساختند، شاعرانشان شعر گفتند، آهنگ‌سازانشان آهنگ ساختند، بعضل‌ها سایت ساختند، بعضی‌ها در خیابان‌ها شعار نوشتند، بعضی‌ها اعلامیه پخش کردند، هرکدامشان یک رسانه شدند. هر کدامشان یک رهبر شدند. این نسل همان نسلی بود که گم شده بود، هدف نداشت، به دنبال تفریح و سرخوشی برای فرار از این واقعیات تلخ بود. اما بالاخره خودش را پیدا کرد، راهش راپیدا کرد. ما ایستادیم، ما تمام قد ایستادیم.

مردم ایران همیشه غیر قابل پیش‌بینی هستند. خانواده‌ایی مذهبی را تصور کنید، یک خانواده مذهبی با پوششی که آنها را از بقیه متمایز می‌کند. پدر ریش دارد و لباسش روی شلوار است، مادر چادری سنتی دارد، یک دختر شش ساله با چادر و یک دختر حدوداً بیست ساله با حجابی نسبتاً مدرن تر نسبت به مادر. حالا کجا تصور کنیم؟ صف اول مبارزه. مادر شعار می‌دهد. پدر در یک دست قرآن کوچکی را بالا گرفته و دست دیگرش به نشانه پیروزی بالاست، شعار می‌دهد. دختر بزرگ خانواده زیر چادر شال سبزی بسته است، بلند فریاد می‌زند”یا حجت بن الحسن، ریشه ظلمو بکن”. در کنار این خانواده جوانان پاراگراف قبلی ایستاده‌اند و همه با هم برای رسیدن به یک هدف مبارزه می‌کنند. تعداد افزاد مذهبی در بین مردمی که در خیابان‌ها هستند کم نیست. در این مدت مردم فهمیدند بین این چنین افراد مذهبی و کسانی که مذهب برایشان اسلحه است فرق‌های بسیاری وجود دارد. مردم و جوانان نسبت به این افراد با این نوع پوشش دید خوبی نداشتند و بر اساس پوشش آنها در مورد افکار، عقاید و دیدگاه‌هایشان تصمیم می‌گرفتند. اما نظر مردم عوض شده است، آنها در کنار هم برای رسیدن به هدفی مشترک در تلاش هستند. احساس می‌کنم یک معذرت خواهی بزرگ به انها بدهکارم، امیدوارم مرا ببخشید….

مردم ایران غیر قابل پیش‌بینی هستند. مدتی است که مهربان شده‌اند، با هم خوب شده‌اند. در خانه‌هایشان باز است، احساس نزدیکی بیشتر به هم می‌کنند. به هم کمک می‌کنند. افراد مجروح را به دکتر می‌رسانند، پول ویزیت را حساب می‌کنند و می‌روند. مردمی که مدتی قبل با اخم و سر‌های پایین در خیابان از کنار هم رد می‌شدند، امروز با دیدن لباس سبز تن یک نفر به هم لبخند می‌زنند. انگشت‌هایشان را به نشانه پیروزی بالا می‌برند. یک هدف مشترک آنها را به هم نزدیک کرده، راحت تر یکدیگر را می‌پذیرند، با هم مهربان شدند. این مردم دوست داشتنی شده‌اند. دلم می‌خواهد تک تک آنها را بغل کنم، دلم می‌خواهد دست تک تک آنها را ببوسم…

برای همه چیز متشکرم مردم غیر قابل پیش‌بینی ایران

جان من دقت کردید هر جا یه چند تا ایرانی کامنت بزارن، از کامنت بیستم به بعد کار به خار و مادر بقیه می‌کشه؟

پ.ن: چرا؟
پ.ن2: این پست صرفاً برای دست گرمی است و هیچ ارزش دیگری ندارد.
پ.ن3: من زیاد کامنت نمی‌زارم.
پ.ن4: ما که نمی‌تونیم همدیکر رو تو محیط مجازی تحمل کنیم، تو آزادی و دموکراسی چی‌کار می‌خوایم بکنیم؟
پ.ن5: حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم ما همون دیکتاتوری بیشتر به دردمون می‌خوره

ما از این به بعد قرار است مثل از این به قبل در اینجا بنویسیم. مثل همیشه در راستای طرح هر شهروند یک بی‌بی‌سی، رسانه شمایید.

از آنجایی که هر کسی غیر از رییس جمهور فعلی رییس جمهور شود، ‌بهتر عمل مي‌کند ، ما تصمیم گرفتیم تا در این انتخابات شرکت کنیم. البته بعد از رای زنی‌های فراوان به این نتیجه رسیدیم که ما خودمان شرکت نکنیم و توحید کاندید شود و ما هم به صورت مغز متفکر توحید در صحنه حضور داشته باشیم ( چون طبق شواهد و مدارک موجود توحید تعطیل است). شعار انتخاباتی ما به این صورت اعلام می‌شود: “نپرسید که شما برای وطنتان چه کرده‌اید، بپرسید وطنتان برای شما چه کرده است”. البته از آنجایی که توحید مشکل سربازی دارد و اعزامش بعد از انتخابات است، ما تصمیم گرفتیم با همکاری تمام وزارت‌خانه‌ها به توحید به عنوان سرباز-رئیس‌جمهور امریه بدهیم تا هم خدمت کند و هم رییس جمهور باشد. و اهداف ما به این صورت اعلام می‌شود:
جمع کردن گشت‌های ارشاد، جلوگیری از غارت بیت‌المال توسط بقیه و غارت آن توسط خودمان، مجانی و اجباری کردن عمل بینی، لیپو ساکشن و پروتز برای زیبا سازی محیط شهری و رفاه حال خودمان و بقیه، پس گرفتن بشکه‌های خالی نفت‌های فروخته شده، افزایش ساعت کار مفید ادارت به نیم‌ساعت، افزایش سرانه مطالعه به 4 دقیقه و هزاران برنامه مفید و مفرح دیگر.

کابینه و انتصابات فعلی هم به شرح زیر اعلام می‌‌شود (وزارت‌خانه‌هایی که موجود نیست را توحید بعد از انتخابات تاسیس می‌کند):

 

وزارت کشور: بهزاد، چون روابط عمومی خوبی دارد و مهم تر از آن، ریش دارد و نماز می‌خواند.
معاون اول: صابر، چون فامیل توحید ایناست.
وزارت نفت: خودم، چون پول توشه…
وزارت مسکن و شهر سازی: ممد حسین، چون یه خونه تو قرچک ساخته که البته فروش نرفته، به کار وارده.
وزارت امور خارجه: عرفان، چون داره خارج درس می‌خونه.
وزارت بازرگانی: ممد گیریزلی، چون تو شرکتشون کار بازرگانی می‌کنه.
وزارت دفاع: سحر، چون واسه کابینه یه زن لازمه و بقیه دلایل هم نمی‌شه گفت.
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی: با حفظ سمت به خودم دوباره، چون دوست دارم، به آلبوم زیر هارد راک هم مجوز نمی‌دم.
وزارت بهداشت: علی، چون باباش دکتره.
وزارت صنایع: محمود، چون کارخونه دارن.
وزارت کار: سیامک، چون خیلی وقته بیکاره، درد بیکاری رو خوب می‌فهمه.
وزارت ارتباطات: با حفظ سمت به ممد حسین، چون همش پایه تلفنه.
وزارت کشاورزی: محمود ( یه محمود دیگه)، چون می‌خوایم بفرستیمش تو بیابونا از دستش راحت بشیم.
وزارت علوم: علی ( یه علی دیگه)، چون درسش خوبه.
وزارت اطلاعات: حمید، چون جای دیگه‌ایی نداریم براش.
وزارت امورزنان: یک در یا داف پیدا می‌کنیم، دلیلش هم واضح است.

رئیس بانک مرکزی: عباس، فامیل توحید ایناست و اینکه تو بانک کار می‌کنه.
مدیرعامل ایران خودرو: میثم، باباش نمایشگاه داره.
وزارت جوانان: یک داف دیگر، تا در جلسات هیات دولت و سفر‌ها خوش بگذرد.

 

برای حضور در بین مردم هم قرار است جلسات هیت دولت با حضور دوستان وعلاقه مندان در کوه، کافه، سینما و … برگزار شود.

 

ما آدم شدیم. ———————————————————————————>

اگر انتخابات ایران شبیه پارتی باشد:

بعضی‌ها همیشه هستند، مهم هم نیست که باشند. از آن آدم‌‌هایی که بودنشان عادی است. تا وارد مهمانی شوند همه می’کویند :” اه! سیریش باز اومد؟ کی به این گفت بیاد؟” آنها فکر می‌کنند بسیار مهم هستند و پارتی بدون آنها لذتی ندارد. در انگلیسی به اینجور آدم‌ها می‌گویند Party Pooper . یعنی کسی روم به دیوار همیشه میرینه به پارتی‌ها. به هر حال آنها هستند، چه ما بخواهیم و چه نخواهیم. باید دایورتشان کنیم.

بعضی ها خودشان را چس می‌کنند :” کیا میان؟ کی هست؟ اگه فلانی باشه من نیستم‌ها!” این دسته کمی محبوبیت دارند. متلاً بلدند گیتار یا حرکات ژان گولر بزنند. این‌ها همیشه خودشان را چس می‌کنند. مثلاً انتظار دارند منتشان را بکشیم. با این جور آدم‌ها باید قاطع بود :” ببین من کار ندارم کی میاد یا نمیاد، تو میای یا نه؟ تا یه ربع دیگه به من خبر بده.” اینجور آدم‌ها معمولاً می‌آیند.

یک سری هم بعد از مدت‌ها در پارتی ظاهر می‌شوند. در حالی که مدت‌هاست دوره‌شان گذشته. نه که مدت زیادی پارتی نمی‌آمدند، هنوز در قدیم‌ها هستند. از این دکتر‌های در پیت که تو پارتی‌ها سعی می‌کنند مجلس گرم کنند و نهایت جکشان این است که :” از یه یاروئه پرسیدن عرق خوری رو از کجا شروع کردی، گفت از زیر بغلم”. خفه…

یک سری آدم‌های در پیت هم هستند. کسانی که در پارتی ها حاضرند برای جلب توجه شصت پای راستشان را در سوراخ چپ دماغشان بکنند. این‌ها معمولاً حس می‌کنند خیلی مهم هستند. از این آدم‌هایی که وقتی یک در یا داف با دیدن آنها رویش را آن‌ور می‌کند، می‌گویند :” دیدی چه پایی داد؟” به هر حال این‌ها هم باید زندگی کنند. اگر این‌ها در پارتی‌ها نباشند بعد راجع به چه کسانی غیبت کنیم؟

یک سری‌ها فکر می‌کنند به آبگوشت پارتی *  دعوت شده‌اند. قیافه‌شان چرک است، کثیف است. این‌ها هم هستند خوب. این‌ها هم آدمند، دل دارند. هر چند زیاد مهم نیستند.

یک سری‌ها هم آنهایی هستند که دعوت نیستند. اما خودشان می‌آیند. مهمان اضافی. غذا می‌خورند، مشروب می‌خورند. اکسیژن حرام می‌کنند. و نکته جالب این است که فکر می‌کنند بسیار مهم هستند. نه آقا! مجسمه میدان انقلاب از شما مهم تر است/بود.

اما از همه جالب‌تر آن دسته آدم‌هایی هستند که نمی‌آیند و پیش خودشان فکر می‌کنند با نبود آنها پارتی از بین رفته، نه، از بین نرفته. فقط بیل مغزی مثل تو یک پارتی را از دست داده. این جور آدم‌ها مثل کودکی 4 ساله هستند که با مادرشان قهر هستند و به خاطر اینکه به مادرشان ضربه بزنند، غذا نمی‌خورند. طبق آخرین بررسی ها 67٪ مادران در اینجور مواقع می‌گویند به درک، 25٪ می‌گویند :” حمید بیا این نکبت را از جلوی چشمم ببر”.17٪  بقیه هم نمی‌فهمند که بچه‌شان کلاً نیست**.

* : مهمانی‌ایی که باید در آن به غایت جواد باشید، بعضی‌ها به صورت کاملاً طبیعی به غایت جواد هستند.
** : این که مجموع این اعداد از 100٪ بیشتر می‌شود در این چند ساله عادی شده.

مرد ایده‌ال آن است که هر روز صبح یک دانه بی‌دلیل بزند توی گوش زنش تا پر رو نشود.

پ.ن: تفاهم شعری بیش نیست!
پ.ن‌2: اگر تمام مردان این کار را انجام بدهند، دنیا گلستان می‌شود.
پ.ن 3: من قول می‌دم.
پ.ن4: بر زن واجب است بعد از خوردن چک، سینی صبحانه را بیاورد.
پ.ن 5: من اصلا‍ ضد زن و این حرف‌ها نیستم، به فکر استحکام بنیان‌های خانواده هستم.
پ.ن 6: در ضمن، مهریه هم باید یک سکه باشد.
پ.ن 7: آن یک سکه را هم جاسوییچی می‌کنیم تا در مواقع ضروری به همسرمان نشان بدهیم یا بدهیم دستش.
پ.ن 8: در اسلام هم آمده زنتان را بزنید، من که الکی نمی‌گم که

آن مرد آمد. آن مرد بعد از مدت‌ها توی برق بودن، آمد.

پ.ن: امیدوارم کروبی بفهمد کی باید حرکت بدون توپ بکند.

ببین, کل داستان کوتاه به اون جمله آخرشه… یعنی نویسنده کل داستان رو می نویسه که تو رو برسونه به اون جمله آخر. از این داستان کوتاه های بلند منظورم نیستا! از داستان های کوتاهِ  کوتاه. داستان بلند هم که هیچی, اون مال قبلاً بودن که 24 ساعت روز واسه مردم زیاد بود, یکی می نشست 14 جلد کتاب می نوشت که روی هم 11 کیلو وزن داشتن, یعد یه نفر هم اونا رو می خوند. الان خوب من خودم در طول روز حداقل یک و نیم الی سیزده ساعت وقت کم میارم. البته چند بار سعی کردم یه چند جمله از اول کتاب رو با چند جمله از وسطش بخونم, به خلاصه ایی واسه خودم درست کنم بعد برم سر جمله آخر, خوب نشد. داستان کوتاه یه چیزه دیگس, کلاً تو این دوره زمو نه همه چی داره کوتاه میشه, آشپزی, ازدواج ها, دوستیا, آدم ها… خلاصه همه چی. ام جمله آخر داستان کوتاه به چیزه دیگس, نمی دونم بچه مچه بودید مورتال کمبت بازی کردید یا نه؟! اگه بازی نکردید که خوب کودکی داغونی داشتید حتماً. یه دو تا احمق همدیگرو می زدن که یکیشون جونش تموم بشه, بعد فینیش هیم میشد, تو فینیش هیم واساده بود و  سرش گیج  می رفت, بعد طرف یه ژان گولری می زد و یارو رو می ترکوند. کل داستان کوتاه همینه, نویسنده اینقد زر می زنه که تو رو برسونه به فینیش هیم, بعد با اون جمله آخر یه رمز بزنه بترکونتت… البته تو میتونی زرنگ باشی بفهمی نویسندهِ می خواد چیکار کنه بعد تو بترکونیش. البته مگه احمقی گند بزنی به داستان؟ هان؟ داستان کوتاه اینش حال میده که سریع می رسی به آخرش. بعد کتاب رو می بندی, زل می زنی به روبرو و داری به این فک می کنی که به چی فک بکنی. البته داستان خوب اینه که وقتی بستیش تو اون کله پوکت هیچی نگذره, همین طوی زل بزنی به روبرو…

ما از اینجا رفتیم اینجا، هر کی می‌خواد بیاد:

http://antieverythingism.wordpress.com

ما تا آخرین قطره خون مردم غزه در کنار آنها می‌ایستیم…

به حمد ا… ما تونستیم خودمون رو به فرودگاه مهرآباد  برسونیم، اما آخر سر زمینی به غزه رفتیم. ایثار و شهادت تو چهره بچه‌ها موج می‌زد. چهره‌ها‌شون خیلی مصمم بود. به پیش برای زدن مشت محکم، به پیش برای نبرد نهایی…

p1020328qwe

غزه ما داریم می‌آییم...

ما مقداری از کمک‌های مردمی رو که به صورت نقدی، جنسی واس‌ام‌اسی بود رو برای مظلومین در بند غزه بردیم.

p1020325ert1

کمک‌های مردمی به غزه در راه است، شور و خروش در مردم جهان دمیده شده...

نبرد با دشمن تا  بن دندان مسلح سخت بود. ما آنها  را تا مرزهای سال 1254 عقب راندیم.

p1020323asd

یا مرگ یا شهادت

بازگشت پیروزمندانه مجاهدین به خاک میهن، شادی، خشوع و تواضع در چهره آنها موج می‌زد….

p1020329zxc

بازگشت ظفرمندانه ما...

Clicky Web Analytics Clicky
Directory of General Blogs

بایگانی

دسته بندی

hit counters